سفارش تبلیغ
صبا

سلام خورشید!

 

بی خورشید، ناخوشیم مانند کشتی ی بی ناخدا در میانه ی اقیانوس حیرت،
بی خورشید ناخورسندیم مانند کاروان بدون قافله سالار در پهنه ی کویر ضلالت...

؛
؛
؛

سلام خورشید!

خسته نیستی از این همه ماندن در پشت ابرهای تار؟ خسته نیستی؟
خدا قوت! بنازم به این همه صبر، به این وسعت صدر، که ایوب را نیز به شگفتی واداشته است؛
اماما! اما، ما! بی تو بدجور خسته ایم و دلشکسته!
ابرهای تیره، آسمان زندگیمان را فراگرفته است و ما به این وضع عادت کرده ایم
دلخوشیم به این زندگی شبیه مردگی، به این روزمرگی مفرط؛ به این روزمردگی ها!
در کوچه پس کوچه های عمر سرگردانیم، در کوچه های بن بست روزگار؛

خورشید جان!

وقتی تو نیستی؛ فانوسها ادعای پیامبری می کنند و ما سرگرم کرم های شب تابیم
وقتی تو نیستی؛ هر روزمان دیروز است؛ فردایمان نیز
وقتی تو نیستی؛ خوشی هایمان نیز طعمی ندارند
وقتی تو نیستی؛ هست هایمان نیز نیستند چه رسد به نیست ها!
                      لذت هایمان اغشته به ذلت اند
وقتی تو نیستی؛ ...

خورشید جان!

راستش را بخواهی؛ بی تو چندان هم به ما بد نمی گذرد
بی تو راحتیم و سرگرم
ما به بی تو بودن عادت کرده ایم

ما بی خورشید، خوشیم؛
مانند جغدی شوم بر شاخه های خشکیده ی ویرانه های دنیا!
مانند کبکی که سرش را تا زانو زیر برف فرو کرده است؛
مانند کرمی که در لجنزار مستانه غوطه می خورد؛
مانند خفاشی که تا ابد جز سیاهی را برنمی تابد...
؛
؛
؛
خسته ایم و دلشکسته! از این همه سیاهی و لجنخوارگی، ما را از این منجلاب بیرون کش...!





دخترکی به نام دنیا

 

دنیا نام دخترکی است خوش آب و رنگ
زیبا و فریبا
هماره نو به نو  شونده و هزار چهره
عروسی هزار داماد که بارها به حجله نشسته و همچنان خواستگارانی فراوان دارد
با صدهزار جلوه برون می آید و دلربایی می کند...
***
با این  همه وسعت، گاهی اوقات یا بهتر بگویم اغلب اوقات تنگ می شود دلم،
آنچنان که می خواهم دلم را به شاخه ای آویزان کنم تا قدری باز شود و بیاساید
اما امان از این شاخه های شکستنی که سرشار از نگرانی اند و ناگهانی!
شاخه ها، قدرت درک و تحمل دل را ندارند و خود را راحت رها می کنند بی آن که بدانند جنسی که همراهشان است به غایت لطیف است و ظریف...
***
گاهی محتاج نگاهی هستم تا بنگرد به چشم های نگرانم، به گریستنم که حاصل گسل های قلب شکسته ام اند
گاهی احساس می کنم دنیا با تمام وسعتش در گوشه ای از قلبم گم شده است، گویی حرفی برای گفتن ندارد، یا رویی برای نمایش، احساس می کنم دنیا با تمام جلوه هایش، سرابی است که سیرابم نمی کند؛
آوازی است که از دور خوش است، چون به آن نزدیک شوی، نقاب خوش آب و رنگ را از قاب چهره اش کنار زنی، عجز وجود این عجوزه، اقبال قلب را فرو خواهد ریخت!
***
دنیا و اهلش را قرارگاه و پناه گاه مطمئنی نیافتم
آنقدر متغیرالاحوال و پرنوسان اند که مواضع شان هیچ قابل اعتنا و اعتماد نیست
دنیا و اهلش با همه ی وسعت ظاهری، به شدت حباب گونه اند؛ آن هنگام که در  حب آنها می دمی پر از خالی می شوند و درست هنگامی که سر گرم تماشایشانی یا می خواهی حسشان کنی، تا بودنشان و بارور شدنشان را باور کنی، هیچ و پوچ می گردنند!





کسی دلش برای ستاره ها تنگ نمی شود!

حکایت ما و آسمان

حکایت ما و آسمان، حکایت عجیبی است؛ حکایت ما و ستاره ها، ما و مهر، ما و ماه! آسمان سراسر آیه و اعجاز است، آنقدر شگرف که فقط تماشایش آدمی را به اعجاب و ابهام و ... وایمان می کشاند!
شب ها که خورشید نیست _یعنی هست اما ما روی از او می ستانیم، یعنی هست اما ما تصور می کنیم نیست!_ شب ها خورشید نورش را به ماه می سپارد تا به مایی برساند که از او «روی گردان» شده ایم و به ستاره ها؛ تا نشانگر راه باشند برای فرزندان راه! برای ما ابن السبیل ها! ستاره ها هستند تا راهمان را بیابیم؛ تا قبله را گم نکنیم، روزها که خورشید هست؛ راه روشن است، هرچند خورشید را یادمان رود، او مارا نمی فراموشد!
روزها ما فکر می کنیم ستاره ها نیستند! اما آنها مثل همیشه سرجایشان هستند، فقط وقتی خورشید هست مجال ظهور ندارند؛ ادب حضور، حکم به عدم ظهور می کند، آنها نورشان را مدیون خورشید می دانند و هنگام طلوع نورالانوار، محو او می شوند.
***

چندی قبل آسمان شهر را هر چه کاویدم ستاره ای نیافتم! نمی دانم آنها را چه شده است؟ به روستا رفتم؛ آسمانش پر ستاره بود آنقدر زیاد و نزدیک که دلت می خواست سبد سبد ستاره بچینی!  آری ستاره ها هنوز هم سرجایشان بودند، اما روزگاری است که آسمان شهر از آنها تهی است، یعنی برای اهالی شهر؛ بود و نبود ستاره ها فرقی نمی کند، کسی نگاهش به آسمان نیست، کسی دلش برای ستاره ها تنگ نمی شود، کسی راه را نمی جوید...

***
ای خدای آسمان! آسمان شهرمان را پر ستاره ساز...





سلام بر تو ای حضرت بهار!

 

بهار آمد تا طبیعت خفته را به آرامی بیدار کند، نه با شتاب و سرو صدا، با نرمی و لطافت رشحات باران و نوازش انوار آفتاب! با نسیمی که نه می سوزاند و نه می لرزاند...
سلام بهار! خوش آمدی که با خود خوشی و شادی آوردی! چه خانه ها که به خاطرت پاکیزه گشتند و چه خوان ها که به خاطرت رنگارنگ! وچه جان ها... به راستی تو کیستی که اینچنین همه چیز را دیگرگون می کنی؟ وچگونه؟ چگونه از ترکیب آب و کود و خاک و هوا، این همه رنگ و بو و طعم را می آفرینی؟ چگونه از دل چوبکی سخت و خشکیده، جوانه ها را شکوفا می کنی؟ چگونه زمین خشکی را به گلستانی چشم نواز بدل می نمایی؟ چگونه بسیاری از دلها را به هم نزدیک می کنی؟ آخر تو کیستی با این همه اعجاز؟ آیا تو یک پیامبری؟
پیامبری که در ابتدای هرسال برانگیخته می شود با یک بغل معجزه! بشارت می دهد و انذار «بغیرالسنتکم»، پیامبری که تجلی اسم «یامحول الحول و الاحوال» است...
سلام بر تو ای حضرت بهار! حال که تا اینجا آمده ای می شود مهمان قلبم شوی؟ می شود برای من تجلی اسم «یامقلب القلوب» شوی؟ می شود دم مسیحایی ات را که بر زمین مرده، جان می بخشد بر قلب زمستانی وخشکیده ام بدمی؟ بهار، بارها آمده ای تا همین نزدیکیها و رفته ای! می شود این بار به قلبم بیایی و بمانی؟
نمی دانم چند بهار دیگر باشم و نباشم؟! که از این بودن و نبودن خسته و رنجورم، بهار! من به تو ایمان دارم _که معجزات تو کم از بسیاری از انبیا نیست_ و به خدایی که تو را برانگیخته است، واینک بیش از همیشه به تو محتاجم؛ حال چه می کنی؟ می مانی یا می روی؟ درخت زندگی ام را به بار می نشانی و مرا به یار می رسانی؟! می مانی یا می روی؟؟





منِ او


آفتابگردان سرگردان آفتاب بود و ماهی بی تاب آب، پرنده آسمان را می خواست و من «او» را.
آفتاب برای آفتابگردان نبود، نه این که اصلا نباشد ، بود‍؛ اما فقط برای او نبود، آن قدر بود که به او هم سهمی برسد. آسمان نیز برای پرنده نبود، نه بهتر بگویم هم بود هم نبود و آب برای ماهی و او برای من! هرچند «او» گفته بود اگر تو برای من باشی، من نیز برای تو خواهم بود؛اصلا تو، من خواهی شد منظورش این بود که دیگر من و تویی در میان نخواهد بود تا...بگذریم!
 آفتاب گردان تا به آفتاب می رسید بیخودانه می رقصید، دست خودش نبود، بدجور محو آفتاب می شد، نمی توانست چشم از چشمانش بردارد، خیره خیره به او زل می زد و چه کسی می داند که این «نگاه» چه عمقی داشت و چه لذتی! آه آفتاب من! خورشید که می رفت آفتابگردان بی حوصله در خود جمع می شد سربه زیر می انداخت، نمی خواست هیچ چشمی را ببیند چه رسد به آن که به او خیره  شود‍؛
«دیگر به چشم های کسی زل نمی زنم
دیگر شبیه چشم های تو پیدا نمی شود»
تمام سهم آفتابگردان از او همین نگاه بود... و چه کسی می داندکه این نگاه...
شاید پرنده بدون آسمان بتواند در گوشه ی قفس به نفس کشیدن ادامه دهد اما نفس کشیدن کنج قفس کجا و پر کشیدن تا اوج آسمان ها کجا؟! شاید آب بدون ماهی، آب بماند اما ماهی بدون آب؟ هرگز! شاید من بدون «او» به نفس کشیدن در کنج روزمرگی ها ادامه دهم، اما اسیر عادات روزمره شدن کجاو... اصلا اگر من، خودم باشم یا بهتر بگویم ؛ «او» که همیشه اوست اگر من هم همیشه «من او» باشم حکایت من با او، حکایت ماهی خواهد بود با آب! اگر بی «او» بودن بی تابم نمی کند یعنی من...

***
پرنده را دیدم که در زیر زمین میهمان تاریکی بود و آسمان را که آغوش برایش گشوده بود، ماهی کنار ساحل در شنزارها شنا می کرد و دریا بی قرار او موج افشان خود را به ساحل می کوبید، آفتابگردان را دیدم که آویزان فانوسی شده بود و آفتاب همچنان چشمان درخشنده اش را به او دوخته و در انتظار نگاه دوباره اش، می درخشید و به او روشنایی می بخشید...
حکایت من با او...

 





رفتن رسیدن است!


مرغها در هزارتوی گذر زمان دریافته بودند که عمق آرامش و نیک بختی را جز در جوار سیمرغ نخواهند یافت، «سی مرغ» هم که همه ی آنها را مدعی خواستن و پیوستن می دید نقشه ی راه هفت خوانی را برای شان تصویر کرد تا انبوه مدعیان غربال شوند و اهل حال و قیل و قال از صف سبک بارانی که بال در راه کمال می گشایند متمایز گردند.
مرغ ها دسته دسته درکار این افتادند که چه کنند؟ ماندن یا رفتن؟ دل کندن از ساحل امن عادتها، سخت می نمود و پای گذاردن در مسیری ناشناخته و طولانی مرد راه می طلبید؛
«من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش 
گر به فکر عاشقی افتاده ای مردانه باش!»*

                                                              ***
مرغک از میان جمعیت پریشان می گذشت و می دید هر یک به بیانی از در منطق و فلسفه و سفسطه در پی توجیه و توضیح و توصیه اند، خواست سخنی بگوید اما با خود فکر کرد در این وانفسایی که همه در حال گفتن اند هوش و گوشی برای شنیدن نخواهد بود و سخن گفتن تنها همهمه افزون است! لختی درخویش فرو رفت؛ از این همه فلسفه بلغور کردن دلزده بود، این همه واژگان پر طمطراق آیا راهی به سوی نور و سرور خواهند گشود؟ چه باید کرد؟
پر باز کرد، پرواز کرد، برای رسیدن به قله قاف، همان قبله قلب ها، می دانست که طوفان های سخت و طولانی را پیش روی خواهد داشت، دل کندن از ساحل و جاذبه اش ابتدا سخت می نمود و انرژی زیادی می گرفت اما وقتی اوج گرفت بال های گشوده اش او را بر بالشتکی نرم جاری کرد، آن قدر لذت بخش که گویی در آغوش سیمرغ جای گرفته است، سبک، آرام، رها و فرح بخش... و این یعنی همان طعم لذیذ با «سی مرغ»  بودن، که هر چقدر بیشتر اوج می گرفت حلاوتش فزونی می یافت... حالا دیگر مفهوم گفته سالکان راه قبله را با همه ی وجودش حس می کرد: «رفتن رسیدن است!»
                                           

پانوشت:

من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش 
چون به فـــکر سوختن افتاده ای مردانـــــه باش
من نمی گویم که عاقل باش یا دیوانه باش
گــــر به جانــان آشنایی از جــــهان بیگانه باش
گر شبی در خانه ‌اى جانانه مهمانت کنند
گول نعمت را مخور مشغول صاحب‌ خانه باش


 





از love تا عشق

مفهوم شناسی عشق و love

به راستی «عشق» یعنی چه؟ بدیهی است که عشق کلمه ای است که ما آن را به شکلی واحد می نویسیم و لفظی است که همگی آن را به نحوی یکسان بیان می کنیم، اما آیا مفهومی که از آن مراد می کنیم هم یکسان است؟ آنچه به واژه ها و الفاظ روح می بخشد و به آنها حیات می دهد؛ مفهوم است. واژه جسمی است که معنا؛ چون روحی بر آن دمیده می شود و آن را در عالم ادبیات حیات می بخشد.

 مراد ما از به کار بردن یک واژه، انتقال آن روح یا مفهوم به ذهن مخاطب است، اما واژه هایی هستند که چند ضلعی اند و ذوابعاد. هرچند ما در نگاه سطحی فکر می کنیم که به مفهوم آنچه می گویم واقفیم اما وقتی کمی عمیق تر می شویم و افق نگاهمان را عمق می بخشیم با زوایای تازه ای از آن مواجه می شویم.

برخی از واژه ها بسیار کشدارند به نحوی که طیفی از مفاهیم را در برمی گیرند. یکی از این  کلمات همین «ع ش ق» خودمان است که همگی به کار می بریم و در رسای آن بسیار می گوییم و می شنویم و چه بسا هرکدام هم از آن تصویری خاص در ذهنمان داریم.

برخی از روانشناسان غربی عشق را یک مرض می دانند ((love sick و برای این بیماری به دنبال راه درمانی هستند. اما سئوال این است که  ادامه مطلب...




علیکم انفسکم!

 

بزرگی می گفت:
جوان که بودم اندیشه ی تغییر دنیا را در سر می پروراندم،
در میانسالی دانستم که نمی توانم و تصمیم به اصلاح کشورم گرفتم،
سالیانی گذشت و در این تصمیم هم توفیقی نیافتم و در صدد بهبودی شهرم برآمدم،
درپیری به خودآمدم که در این کار نیز محصولی ندارم و از سالیان زندگی توشه ای نیندوخته ام!
***

در هنگامه ای که آفتاب عمرم کم فروغ گشته و انتظار غروب را می کشید سخت در این اندیشه بودم که اگر در جوانی به خویشتن پرداخته و خود را ساخته بودم؛ می توانستم جهانی را تحت تأثیر قرار دهم...  


بعدالتحریر:
* پروردگار: (یا ایها الذین امنوا علیکم انفسکم... الی الله مرجعکم جمیعا) مائده 105
** در بیرون خبر چندانی نیست اگر قراره خبری بشه از درونمون می جوشه!
***من به چشم های بی قرار تو! قول می دهم؛
ریشه های ما به آب ،
شاخه های ما به آفتاب می رسد،
ما دوباره سبز می شویم...(قیصر شعر پارسی)





<      1   2   3      

آخرین مطالب وبلاگ



ویرایش قالب توسط قافله شهداء