سفارش تبلیغ
صبا

روایت کاروان زیارت (1)

 

نسیمی جانفزا می آید...

 

سفری که قابل توصیف نیست را چگونه باید نوشت و روایت کرد؟

راوی، خود گمگشته و حیران سفری است که رفته است؛ بی آن که هنوز هم باورش کند و بیابد و درک کند آنچه دیده است و راهی که رفته است را...

پس این نوشته بیشتر شبیه نانوشته است که تنها می خواهد اشاره ای باشد و نشانه ای؛

 

زیارت کربلا در روز اربعین که از نشانه های پنج گانه شیعیان است آرزویی بود برایم که در همین دهه محرم از حضرت ناباورانه طلب کردم، درحالی که در آن زمان حتی گذرنامه هم نداشتم و به دلیل سرقت پاسپورت برای دریافت آن باید چندماهی منتظر می ماندم، اما این ظاهر ماجرابود و تقدیر چیز دیگری را نشانم داد، که اگر او بخواند و بخواهد و... مابقی بهانه است!

***

سفر پیاده از نجف تا کربلا

در روزهای نزدیک به اربعین بود که با خبر شدم گویی قرار به رفتن است ولی راستش تا هنگامه طلوع صبح اربعین که پای در قبله العباس گذاشتم و چشمانم به آستان آسمانی حرم گره خورد، هنوز هم باورم نمی شد که راهی حرم یار هستم با این کوله بار سنگین...

 

از مرز مهران که گذشتیم بعداز چند آبادی، کوت اولین شهری بود که در مسیرمان قرار داشت و از همانجا شاهد حرکت اهالی قافله عشق با پای پیاده تا بهشت حسینی بودیم؛ زن و کودک و نوجوان هریک به طریقی خود را به طریق الحسین رسانده بودند، همه راهها به کربلا ختم می شد و همه دلها روانه صحرای طف شده بود شور حسینی سراسر مسیر را فراگرفته و در وجودمان حسی عجیب و شوری شیداکننده به وجود آورده بود.

به نجف رسیدیم و سلام به مولای خوبی ها، همو که حجت شیعه گی ام بود و حتی حجت خداپرستی ام، چرا که هیچ آیه ای روشنتر و زیباتر از او به سوی حقیقت نیافته ام؛ آینه ی تمام قد حضرت حق! اذن زیارت فرزندش حسین را طلب کردیم و پای در راهی گذاشتیم که بی صبرانه ما را به خود می خواند با کششی فراوان.

از حرم مولا تا بین الحرمین سالار شهیدان 81 کیلومتر بود که با شماره گذاری بر روی تیرهای برق وسط بلوار، مسیر برای زائرین پیاده، مسافت سنجی شده بود. از میل یک تا 165 داخل شهر نجف و از میله یک تا 1455 فاصله خروجی شهر نجف تا ورودی حرم علمدار بی دست بود. میل هایی که نشان راه بودند و وعده گاه زایرین...

میل هایی که با عبور از هرکدامشان میل آدمی به کربلا فزونی می یافت و امیال و هوسهای غیر را می زدود؛

میله هایی که با گذشتن از آنها گویی از میله های قفس نفس می خواهی عبور کنی و از نفسانیات بگذری

میل هایی که چونان پله های نردبان گام به گام تو را به سرچشمه ی آسمانی این جاذبه ی جوشان و تمام ناشدنی نزدیک تر می کردند و تا زیارت حسین و یارانش تو را بالا می کشیدند؛ 

پای در راه گذاشتیم؛ ناگهان خود را در میان سیل خروشان زایرین محبوب گم کردیم، ما کجا و اینجا؟ ما کجا و اینها؟

گویی مرا کشانده ای تا رسم عاشقی را نشانم دهی و تفاوتش را با لاف و گزاف حالیم کنی، گویی این صحنه ها و این افراد؛ این کودکان و زنان و موکب ها و ایستگاه های صلواتی و نذری و نوحه و اشک و بیرق های برافراشته و... همه و همه تلنگری است بر وجودم، شرم وجودم را فرا می گیرد؛ خجلت زده و سردر گریبان پای در راه می گذارم تا این عبور عبرتی شود برایم و این نشانه ها تازیانه ای شود بر ذره ذره پیکرم تا شاید قدری پالایش شود ازین همه غبار دنیایی؛

ادامه دارد(انشاالله)






آخرین مطالب وبلاگ



ویرایش قالب توسط قافله شهداء