سفارش تبلیغ
صبا

دیروز که بهار آمد

بهاریه (2)

دیروز که بهار آمد
من بغض کرده بودم

زمین چه حالی داشت
و آسمان چه هوایی
زمان چه نوایی می سرود
و من چه ناله ای...
زمین از شوق شکوفا شده بود
برای فصل بهار
بغض گلویم را می فشرد
برای وصل یار
آسمان با باران
زمین را آب و جارو کرده بود
بغضهای من نیز
چشم هایم را شست و شو می داد

ما می خواندیم: حول حالنا را
و زمین؛
آن را می چشید
ما در پی احسن الحال بودیم
و زمین؛
چه خوش حال بود...

***

بهار تا وقتی، فصل هست
باشد برای اهل زمین،
ای بهار وصل!
ای اصل بهار؛
الغوث!

 

نوشت گاه: سحرگاه 5شنبه اول فروردین 92

 

پانوشت:
توضیح غیرضروری:
این بهارها و بهاریه ها، هیچ ربطی به هیچ چیز خاصی! ندارد هرچند به موضوعات خاص تری بلکن مرتبط باشد؛
حقیر از قبل ترها و از سالیان پیش برای بهارجان و حضرت بهار سیاهه هایی را می نوشتم و این موضوع ارتباطی به ماجراهای آینده و شعارهای سیاسی مطروحه ندارد. اصولا بهار موضوعی فراتر و ماناتر و دیرپاتر ازین هاست که صرفا دست مایه چنین موضوعات محدودی، واقع شود. بلکه شاید در این شرایط خاص! بهتر باشه بیشتر درباره بهار گفت و نوشت تا مسائل با هم قاطی نشه و اگرم قاطی شد لااقل التقاطی نشه!
بگذریم؛ ایام بهاری تان مستدام!

 






آخرین مطالب وبلاگ



ویرایش قالب توسط قافله شهداء